تبليغاتX
مسیحای دل زینب - یا لیتنا کنا معک
Image and video hosting by TinyPic
37 

 

شب بر زمین و زمان سایه انداخته است و تیرگی لحظه به لحظه غلیظتر و متراکم تر می شود. ماه چند شبه، در گیرودار با ابرهای سیاهی است که هر لحظه او را سخت تر احاطه می کنند و خراش بر چهره اش ‍ می اندازند.
خیمه های کوچک و محزون چون کودکان غریب و خسته دست در گردن هم برده و هم را در آغوش گرفته اند؛ کندوهایی که آوای شیرین قرآن از آنها متصاعد می شود.
نافع بن هلال دلش در خیمه تن بی تابی می کند؛ مبادا دشمن نامرد بر محمل تاریکی بنشیند و به خیام حرم یورش آورد، مبادا در خیال خائن دشمن، محاصره و هجومی ناگهانی شکل بگیرد. مبادا که من اینجا نشسته باشم...
از جا بر می خیزد، شمشیر را بر کمر محکم می کند،از خیمه بیرون می زند و با چشمهای مضطرب و مراقبش دشت را می کاود. این سایه ای است انگار در اطراف خیام حرم. دست را بر قبضه شمشیر محکم می کند و محتاط و مراقب به سوی سایه پیش می خزد. نزدیک و نزدیک تر می شود.
سایه از صدای نرم چکمه ها بر خاک، آرام روی برمی گراند؛ ای و ای، نه، این سایه نیست، نور محض است، نور مطلق است. امام است ! امام در اینجا چه می کند؟! در این نیمه شب هول برانگیز امام به چه کار از خیمه در آمده است ؟! در این شبی که باید بر بستر آرامش قبل از طوفان، لختی بیاساید، چرا رخت آسایش از تن کنده است و پابه بیابان سپرده است ؟!
سؤ ال گفته یا نگفته نافع را امام به نرمی پاسخ می دهد:
آمده بودم که فراز و نشیب های این اطراف را بنگرم و برای حرم در هجوم و حمله دشمن، ماءمنی بیندیشم. تو چطور؟ تو را چه نیتی از بستر خیزانده است و از خیمه در آورده است ؟
نافع دست بر قلب می گذارد، انگار می خواهد اضطراب و نگرانی خود را بپوشاند. کلامی که راهش را در گلو باز می کند نمی داند که پاسخ امام هست یا نه، اما نگفتنش را هم نمی تواند:
من نگران شمایم ای امام، چشمم فدایتان ! شما و این شب و تنهایی و دشمن و خباثت و سفاکی، مبادا...
کلام در گلوی نافع، بغض می شود متراکم و بعد آرام آرام تا پشت پلکها پیش می رود و آب می شود و از دیده ها فرو می ریزد.
امام به مهر دست او را در دست می گیرد، به لطف می فشرد و او را با خود همگام می کند:
چه جای هراس ای نافع !؟ در وعده خدا که خلف و خلل راه نمی یابد، می شود آنچه باید بشود.
نافع، مریدانه با امام همگام می شود و به جای هول و هراس، صلابت و آرامش گامهای امام در جانش می نشیند.
امام دست بر شانه نافع می گذارد وصمیمانه می پرسد:
هیچ تمایلی به پرهیز و گریز از این مهلکه در تو هست ؟
وای ! چه سؤ ال غریبی ! نافع و پرهیز؟ نافع و گریز؟ پاهای نافع سست می شود آنچنانکه با تمام جانش بر پاهای امام می افتد:
مادرم به عزایم بنشیند اگر حتی ابر چنین خیالی لحظه ای در آسمان دلم ظاهر شود. این شمشیر من و هزار شمشیر دشمن، این اسب من و هزار اسب دشمن ، این تن ناقابل من، بوسه گاه هزار خنجر دشمن.
ای نازنین ! سوگند به همان خدا که بر ما منت نهاد و تو را به ما داد. به همان خدا که ما را رهین لطف تو کرد، من تا آنسوی مرگ خویش از تو جدا نخواهم شد.

امام این شاگرد پیروز در امتحان را با افتخار از جا بلند می کند، با کرشمه ای عرشی ، توان دوباره اش می بخشد و روانه اش می کند. اما او نمی رود، نمی تواند برود؛ جامی دیگر، جرعه ای دیگر ای ساقی ازلی !
به خیمه زینب رسیده اند، امام سر خم می کند و وارد خیمه خواهر می شود.
نافع بیرون حرم می ماند و خیالش از خلال خیمه نفوذ می کند.
خیال نافع، زینب را در تشهد آخر نافله شب می بیند و خیال نافع، سلام نماز زینب را هم می شنود. نافع احساس می کند که حرم در مقابل امام تمام قد می ایستد و با نشستن امام، متواضعانه فرو می نشیند.اما خیال نافع همچنان در داخل حرم ایستاده می ماند و این کلام زینب به امام را می شنود:
عزیز برادر! آیا اصحابت را آزموده ای ؟ آنقدر دل و دین دارند که تو را در میانه نبرد، تنها نگذارند و به دشمن نسپارند؟
خیال نافع می شنود که:
آری خواهرم ! نور چشمم ! روشنای دلم ! من آنان را آزموده ام، دلیرند، دلاورند، سر افرازند، دوست شناسند، دشمن شکارند و به این راه، راه من، از کودکی به سینه مادر، مانوس ترند، شیفته ترند، عاشق ترند.
نافع، خیال را گذاشته است و خود رفته است، آشفته دل و پریشانحال سر به بیابان نهاده است، گریه امانش را ربوده است و جنون بر تمام وجودش ‍ چنگ انداخته است:
حبیب ! آی حبیب ! این چه گاه خفتن است ؟! بیا ببین در دل دختر رسول خدا چه می گذارد؟!
ما خفته ایم و زینب، زینب، پریشان است، ما در آرامشیم و عرش ناآرام است، فلک آشفته است، ملک بی قرار است، ما مرده ایم مگر، که روح مضطر است، حیات مضطرب است ، آفرینش در تب و تاب است، بیا، بیا کاری کنیم حبیب ! حبیب بن مظاهر! بیا خاکی به سر کنیم.

جنون نافع چون صاعقه ای در تن و جان حبیب می پیچد و او را مار حیرت گزیده از جا می جهاند. انگار خبر زلزله همراه دارد، در اطراف خیمه ها می دود، هر وله می کند، می نشیند، بر می خیزد و فریاد می زند:
ای غیرت زادگان ! ای غیور مردان ! ای شیر افکنان ! ای شرف نژادان ! ای فتوت تباران ! گاه خفتن نیست، برخیزید، بیایید...
در چشم به هم زدنی شیران نر از خیام بیشه ها بیرون می جهند و حبیب را دوره می کنند:
چه خبر شده است ؟ دشمن، یورش آورده است ؟ ما خواب نیستیم، نبودیم، منتظر اشارتیم ؟ چه خبر شده است ؟
حبیب، بی تاب در میان شیران، چشم می گرداند و نگاهش به نگاه بنی هاشم گره می خورد:
شما نه، شما بروید، شما بنی هاشمید، شما اهل خانه اید. این آتشی است که بر جان همسایگان افتاده است؛ شما محرم خانه اید، شما اهل بیتید، بروید و آسوده بخوابید که این کار، کار ماست و منشا این آتش در خانه ماست.
و بعد رو می کند به بقیه و می گوید:
من چه کرده ام ؟ شما چه کرده اید؟ ما چه کرده ایم که بوی زبونی از مزارع حضور ما به مشام حرم رسیده است ؟ این ننگ نیست برای ما که حرم در ماندن و نماندنمان تردید کند؟ این عار نیست برای ما که ما زنده باشیم و حرم در اضطراب و التهاب باشد؟
عرق شرم بر غرور شیران می نشیند، یکی شرمگین می گوید:
شاید آن خفاش وشان که شبانه گریخته اند، اسباب این تردید شده اند. حبیب می گوید:
هر چه باشد من الان به سمت خیام می روم، سرم را بر خاک آستانه حرم می گذارم و عهد و بیعت بندگی ام را با حرم تجدید می کنم.
در چشم به هم زدنی حبیب و یاران بر درگاه حرم فرود می آیند، چون بازهای شکاری در کنار چشمه آبی.
صدای حبیب برای اهل حرم آشناست:
ای آزادگان رسول الله ! ما شمشیرهای شماییم و شمشیرهای جوانان شما جز بر گردن بد خواهان شما فرود نمی آید. و این مسن ترین غلام شما قسم می خورد که بتازد ویورش برد بر آنان که در پی آسیب و گزند شمایند.
به خداوندی خدا سوگند که اگر انتظار امر امام نبود، هم اکنون با شمشیرهای آخته بر دشمن هجوم می بردیم و لحظه ای مهلتشان نمی دادیم.
ما آمده ایم تا بیعت بندگیمان را با شما تجدید کنیم. آمده ایم بگوییم که تا ملتقای شهادت دست از حمایت امام و اهل بیت رسول الله بر نمی داریم.

همه گردان و یلان ناگهان این صدای آسمانی را از شبستان حرم می شنوند که:
مرحبا به شما ای پاک طینتان و غیور مردان ! حرم رسول الله را پاس ‍ دارید

مطلب فوق را چگونه ارزيابي مي کنيد؟(نظرات)
ارسال شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387  توسط م.د 

  37 
                             کــــتابـــــخانه                   
                        
    
 
يشواى شهيدان                                                              حبيب بن مظاهر

قصه كربلا                                                                        فرهنگ عاشورا

امام حسين و عاشورا از ديدگاه اهل سنت                         عبرت هاى عاشورا  

نامه ها و ملاقات هاى امام                                                جام عبرت

حماسه حسينى(1-3)                                                      زندگانى حضرت ابوالفضل   

بانوى كربلا                                                                        مسلم بن عقيل    

پاسخ به شبهات عزادارى                                                  لیست کامل کتاب های عاشورایی...
                         مسیحای دل زینب 

در راستای ترویج فرهنگ ناب محمدی و مذهب تشیع کپی برداری از مطالب وبلاگ باذکر منبع آزاد میباشد .