تبليغاتX
مسیحای دل زینب - خون حسين(ع) و پيام زينب(س)
Image and video hosting by TinyPic
37 

مرگ جوينده‏اى است‏شتابان، هر كه «بماند» به او مى‏رسد و هر كه «بگريزد» ناتوانش نتواند ساخت، شرافتمندترين مرگ كشته شدن است. (1) على(ع)
من امشب را به عزايى دوباره مى‏نشينيم، و دامن را به اين شط خون مى‏شويم، امروز نيز خود را به ديروز برمى‏گردانم، هر چند هر روزمان ديروزى در خود دارد.
دست تو را مى‏گيرم و به طواف كعبه‏اى مى‏خوانم كه خونين مردى طوافش را ناتمام گذاشت و از آنجا نهيبى بلند بر خلوت آرام خيالت مى‏زنم تا بدانى چه شد و چگونه و چرا!
و اين راه را از طواف نيمه تمام حسين(ع) تا دروازه‏هاى كوفه، و پيمانهاى شكسته و قلبهاى همراه و شمشيرهايى كه به مصلحتها و اجبارهاى اجتماعى عليه حسين(ع) آخته شد ادامه مى‏دهم.
من ديگر يقه قابيل را نمى‏چسبم، من ديگر همه چيز را به او بر نمى‏گردانم من آنجا كه قابيل، خون هابيل را مى‏ريزد اينگونه به ماتم نمى‏نشينم، او «ديگرى‏» بود، او هابيل را نمى‏شناخت، او به آنچه هابيل اعتقاد داشت دل نسپرده بود و به زبان نياورده بود، او «آشنايى‏» «بيگانه‏» بود، يا بهتر بگويم «برادرى‏» «بيگانه‏»!
قابيل «تظاهر» نكرد، قابيل هابيل را نپذيرفت، قابيل دامن به خون برادرى شست كه «بيگانه‏»اش بود، و منى كه بر قتلگاه هابيل گذر كردم بر مرگ ايده‏آلها گريستم، اما ديگر جور قابيل را خارج از انتظار ندانستم.
و از آن هنگام در اين كوير كور پيكر ناتوان و فرتوت آمال خود را به هزاران راه كشاندم تا شايد آن ايده و ايده‏آل را جايى بيابم. من آن تجلى را در جسمى نمى‏خواستم و به مرز و ديار و قومى محدودش نكرده بودم، همه جا را گشتم و از آن روز قابيلى، هر جا و هر زمان كه سر زدم خون هابيلى را ريخته ديدم.
«من اينجا ديگر اسم هابيل را مظهر خون و قيام و مظلوميت مى‏دانم‏»كه هابيل پيشتاز اين قبيله بود.
هر جا رفتم ديدم «قابيلى‏» بر جسد «هابيلى‏» قهقهه مستى مى‏زند و گرماى آن خون را در جانم حس كردم و از آن روز اول پيام آن خون را تا به امروز كشاندم.
تاريخ گويا همين است; هماره فوران آتش عقده‏هاى دل هابيل و آخر هم قابيلى بر سينه‏اش، و دوباره همين تكرار مكرر.
هابيل پايمردى پايبند به ارزشها بود و هيچگاه قدمى واپس نگذاشت و اين‏بود راز اولين خونى كه در تاريخ به خاطر حفظ آرمانى بر خاك ريخت.
از آغاز اين دفتر خونين تا كنون هابيلهايى قيامگر بپاخاستند و هيچگاه سرچشمه اين خون خشكيده نشد و دامن هيچ قابيلى بى لكه خون هابيل نبود.
و من آخرين خون را بيش از هر خونى سرخ مى‏بينم، من بر اين خون تا ابد مى‏نالم، و تاريخ تا ابد شرمنده اين مظلوميت است.
ايل و تبارى عزم كعبه كرده‏اند، همه داد برادرى دارند، همگان پاى در راهى نهاده‏اند كه چون پروانه بر گرد شمع ميعادگاهشان بگردند، آنجا كه هيچ سويى نيست و جهتى نمود ندارد، گردابى است كه مركزش تجلى خداوند است و همگان بسان پرگار مى‏گردند، اينان مهمان خدايند و به آن ميزبان بزرگ لبيك گفته‏اند و دعوتش را پذيرفته‏اند.
اينان همه يك راه مى‏روند و فريادشان يكى است، رو به يك سو دارند و با يك حلقوم «الله اكبر» مى‏گويند و داعى اجراى يك حكمند.
آه اى حسين(ع)! اگر فرياد برآورى ضد دينت مى‏خوانند، اگر زندگى را بخواهى دينت مرده، اگر دين را زنده بخواهى ترا خواهند ميراند. و تو هابيلى مى‏شوى...
اينجاست كه بايد مرد قبل از آنكه ترا بميرانند، و بايد اين گونه زندگى يافت!
من ديگر گرد كعبه‏اى كه تخته‏هايى سنگ است نمى‏گردم، من به طواف يادگار هبل نمى‏روم، من آن خانه كه عزت عزى را بازمى‏گرداند عظيم نمى‏انگارم و خانه‏هاى خالى از خدا را خرابه‏اى بيش نمى‏بينم، من امروز ترا اى كعبه! تا آن هنگام كه خالى از هر بت نشوى طواف نخواهم كرد و از تو مى‏گريزم و به آنجايى مى‏روم كه همه بتواره‏ها را به جنگ طلبم و آنجا كعبه‏اى از ايده‏آلها برپا مى‏كنم.
و اين گونه است كه حسين(ع) طوافش را نيمه تمام مى‏گذارد و با آنچه دارد به سوى مقتل هابيل.
و مى‏فرمايد:
به خدا بهترين سعادتها، استقامت و پايدارى در راه دين است.
حسين به اصلاح امور امت و رسول الله(ص) مى‏پردازد و اصلاح «اسلامى‏» كه از راهش منحرف شده.
حسين «امر به معروف و نهى از منكر» را فرا راه خويش نهاده و امروز در مقابل راهش لشكرى از تبار قابيل ايستاده!
حسين قابيليان را مى‏شناسد، و مى‏داند جز مردن راهى نيست، و بايد تن خويش و خويشان را به تيغ و سنان بسپارد و از اين تكليف بزرگ گريزى نمى‏بيند، و هر گونه گريز را گناه مى‏شمارد و همانجاست كه به طوافى سرخ مى‏انديشد و خدا را در كعبه‏اى ديگر مى‏جويد.
او در آغاز به «آنچه بايد باشد» انديشيده بود و از «آنچه كه بود» بيزارى جست و در اين راه مصمم گام نهاد و «بودن‏» خود را فراموش كرد.
حسين روى در روى آشنايانى داشت كه «بيگانه‏اش‏» بودند، بيگانه‏تر از هر بيگانه، همانانى كه ديروز براى مقابله با پدرش قرآن بر نيزه كردند و برادرش را آنگونه مطيع مصلحت كردند، هر چند مصلحتى بود ارزنده‏تر از حقيقت، اما امروز موقعيت‏حسين به گونه‏اى دگر است، حسين بايد «فرياد سرخ‏» تاريخ شود!
حسين خود و يارانش «خود»ى را از ميان برداشته‏اند، اينان ديگر «خود حجاب خود» نيستند و امروز بايد سر به تيغ اسلام مجعول ببازد.
از آن كودك مظلوم تا آن جوان پاك و پيراسته و آن ساقى تشنه‏لب و آن پير فرزانه، همه و همه بايد به اندازه هابيلان تاريخ، خون گرم خود را به تن رنجور و ناتوان ايده‏آلهاى انسانى تزريق كنند تا زنده بمانند. و اينگونه است كه با زنده بودن ارزشها، حسين زنده خواهد ماند، «هر چند كه سر آن يادگار رسول‏الله(ص) بر نيزه مى‏رود».
«روزى كه در جام شفق مل كرد خورشيد بر خشك چوب نيزه‏ها گل كرد خورشيد» «شيد و شفق را چون صدف در آب ديدم خورشيد را بر نيزه گويى خواب ديدم‏» «خورشيد را بر نيزه؟! آرى اين چنين است خورشيد را بر نيزه ديدن سهمگين است‏» (2)
حسين حجله سرخ شهادت را تا ابد با خونش آذين بست، و اين خون طغيانگرانى ساخته كه اين:
«اسيرى است آزاد» و «سلسله بر دست و پايى رهيده‏» «در زندان مانده‏اى بى‏حصار» «مجبورى فريادگر» «فريادگرى بيدار» «سوخته‏اى به درد ساخته‏»
و اسيرى قافله سالار، كه زمام قافله اسيران خدا را در دست داشت و در حصار پولادين حجاب خود، حجابهاى سياه بى‏شرمى را بر تن بنى‏اميه مى‏دريد.
«زينب‏» رزم خداباوران را ديده بود در پيكر خونين حسين، و فرياد بلند خون برادر بود از بام بلند عاشورا بر گنبد ميناى تاريخ كه هنوز هم موج صدايش را گوش دلها مى‏شنود.
زينب اسير است و لازمه اسارت سكوت، اما او از بلنداى مناره دستان بريده آن ساقى تشنه‏لب فرياد برمى‏آورد تا بشنوند آنانى كه فردا گوش فرا مى‏دهند كه به خاطر اصلاح امور جامعه رو به انحراف و نجات امت رسول‏الله، بر حسين و آن شقايقهاى پاك چه گذشت و باز گويد:
«ان الله لا يغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم‏»
و زينب زمام ذوالجناح برادر را مى‏كشد تا بر منبر بنى‏اميه با اشكى آغشته به خون باز گويد كه به جرم خدا جستن و خدا خواستن بر آنها چه گذشت.
«زينب‏» درد كشيده‏اى راضى شده به رضاى خداست، كه او تنوره گودالهاى گر گرفته آتش ظلم را با چشم خويش ديده، و همراه برادر در آتش بيداد سوخته.
اينجا فقط زبان سرخ خون و اشك حكايت كننده درد است و اين زينب است كه به اشك چشم خون برادر را مى‏شويد و با درد مى‏گويد: كه تاريخ را ساخته‏اند!
زينب «شاهد» است و شايد بتوان گفت «شهيد» و اين از فرط با خبرى اوست، از آنچه كه بايد بداند. و «زينب‏» آنكه بزرگترين قيام اصلاح اجتماعى را در بيابانى ساكت و سوزان و خموش شهادت مى‏دهد، قيامى كه اگر نبود شايد در همان گودالهاى مرگ دفن مى‏گشت و هيچگاه از لبان كوفيان حكايت نمى‏شد. پيامى كه از حلقوم على اصغرش نيز هراس داشتند و به تير خيزرانى دريدنش. اين پرستار پاك دردمند، زخمهاى قيام را مى‏بندد و پيام پيكرهاى شهادت و قيام را چون تابوتى از صحراى كربلا تا بازارهاى شام و بيدادگاه بنى‏اميه به فرياد مى‏كشد. تا برادر خفته در خاك و خونش دريابد.
ا انت اخى؟!
ا انت ابن امى؟!
تو، اى بى سر! تو برادر منى؟!
تو فرزند مادر منى؟!
آه كدامين خواهر را اين تحمل است كه جسد بى‏جان برادر را بردارد و با درد بگويد: خدايا اين قربانى را از ما بپذير!
زينب، يادگار سيلى‏هاى سرخ، خيمه‏هاى سوخته، پيكانهاى در گلو، دستان بريده، و بى‏مهريهاى اسلام بى‏عترت(ع) است.
زينب آنگاه كه مى‏گويد: «مهلا مهلا يا ابن الزهرا» وجود انسان مى‏سوزد. او درمى‏يابد رسالت‏بزرگ حسين را كه رسول الله بر گلويش بوسه زده، كه اين گلو فردا در كشاكش دنياى زر و زور، تيغ تيز شمشير مى‏شكافدش.
و زهرا زينب را امين‏ترين كسى مى‏داند كه گلوى فرزندش را آنگاه كه به قتلگاه مى‏رود و بايد ذبيح عظيم اسلام باشد ببوسد. و اين پيام‏آور بزرگ عاشورا سالهاست كه به اين رسالت‏بزرگ برگزيده شده است.
زينب اين درد را سالهاست‏با خود دارد، از آن زمانى كه رسول الله(ص) گلوى حسين را مى‏بوسيد و زهرا را مكلف به بوسيدن گلوى حسينش مى‏نمود.
كدامين كوه اين استقامت را دارد كه در كويرى از همه كس و همه چيز و در آن قلزم خون و آنجا كه شلاق زر و زور و تزوير خط كبود بيداد را بر پشت و پهلويش نقش مى‏بندد، به رسالت عظيم خويش بينديشد و پيام سرخ برادر را به نسلهاى دگر رساند تا مرگ سرخ را بياموزند. و بياموزند كه چون حسين هر چه به مرگ نزديكتر مى‏شوند برافروخته‏تر گردند و اسلام «نه‏» را بر اسلام «آرى‏»هاى ننگين ترجيح دهند و بدانند كه نبايد تسبيح مصلحت چرخاند و بر بالشهاى ربفت‏بنى‏اميه‏اى تكيه زد.
زينب، سفير امين برادر است و يادگار خوب مادر و نشانه صلابت پدر و گوهر مستور تشيع.
او قاصد كربلا است و پيامبر عاشورا.
او سنگر صبر و ثبات است.
او اولين زائر ضريح شهادت كربلا است.
او حامل همت‏برادر است.
او زنى است كه مردى در ركابش مردانگى مى‏آموزد و كوه استقامت.
او زنى است كه الفباى چگونه «زيستن‏» را مى‏آموزد و چگونه «طغيان‏» كردن و «فرياد» برآوردن را.
او خون خديجه پاك را در پيكر دارد و زهد زهراى اطهر را آموخته. اين زن ظاهر و ضمير زمانه را مبهوت كرده كه چگونه توان تحمل اين مصيبت طاقت‏فرسا را داشته است.
زينب، اسلام نهفته در امانت‏برادر را بدانسوى ديوارهاى تاريخ مى‏فرستد.
زينب ظهور زنى است‏ساخته به درد بى چشمداشت درمان، عالمى بى معلم، جنگجويى در سنگر حجاب، دين و دنيا به هم آميخته‏اى توانمند، الگوى ايمان و عمل و اسوه زهد و پارسايى. دردمندى درد آشنا كه بايد سرمشق معلم نوشته دانش‏آموزان تنبل قرن بيستم باشد، تا اين ناشناخته تاريخ را در برگ برگ ديوان وجودش تفسير كنند و اين چراغ هدايت‏حيات زن را فرا راه زن و مرد گيتى قرار دهند.
زنان تا دامنه قيامت‏به اين رسالت‏بر دوش و آموزگار «خود آگاهى‏» افتخار مى‏كنند.
من اين رسولان بزرگ را كه در حوادث عظيم تاريخ و در شكل گرفتن نقاط حيات بشرى و در وقوع تغييرات اساسى اجتماعى همپاى و همراه بزرگ مردان تاريخ بوده‏اند و هماره محكم و مقاوم و پاى بر جا علم‏هاى «قيام‏» و «پيام‏» را بر دوش كشيده‏اند و مامن مهر و زخم بند جور جنگ مردان بوده‏اند مى‏ستايم. و اينان را بسيار بزرگتر و شريفتر از اين مى‏دانم كه در خاكبازيها و رنگ‏ورزيهاى دنيايى امروز عمر را به بطالت روزمرگى بگذرانند و دلمشغوليهاى زندگى آنگونه از خود براندشان كه در كسوت كالايى درآيند كه هر روز به شكلى فريبنده به بازار عرضه شوند.
و مى‏دانم هيچ بزرگمردى در تاريخ، حيات نمى‏يابد مگر آنسوى بار سفرش بر شانه توانمند زنى پاك و پيراسته باشد كه در صورت از پاى افتادن اين مسافر و افتادن بار، پيامش را به فرداى پيروانش برساند.
و چه بسا پيراسته زنانى كه مردان را به اوج عزت رهنمون شدند و از چوب خشك وجود مردى اژدهايى از عصيان مقدس ساختند. و در اين خودباوريهاست كه زن هم، ستون متين و محكم اميدى مى‏شود، و هم كانون گرم عاطفه‏اى كه لحظه‏هاى سبز زندگى را زينت مى‏دهد.
خدايا! اى معلم همه دانشها، به زنان ما خديجه گونه ايمان آوردن، زهرا گونه زيستن،زينب گونه عمل كردن، و سميه گونه مردن را بياموز!
پى‏نوشتها:
1- نهج‏البلاغه، فيض‏الاسلام، ص 380، خطبه 122.
2- على معلم.

مطلب فوق را چگونه ارزيابي مي کنيد؟(نظرات)
ارسال شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387  توسط م.د 

  37 
                             کــــتابـــــخانه                   
                        
    
 
يشواى شهيدان                                                              حبيب بن مظاهر

قصه كربلا                                                                        فرهنگ عاشورا

امام حسين و عاشورا از ديدگاه اهل سنت                         عبرت هاى عاشورا  

نامه ها و ملاقات هاى امام                                                جام عبرت

حماسه حسينى(1-3)                                                      زندگانى حضرت ابوالفضل   

بانوى كربلا                                                                        مسلم بن عقيل    

پاسخ به شبهات عزادارى                                                  لیست کامل کتاب های عاشورایی...
                         مسیحای دل زینب 

در راستای ترویج فرهنگ ناب محمدی و مذهب تشیع کپی برداری از مطالب وبلاگ باذکر منبع آزاد میباشد .